تبليغاتX
جزیره
بر شانه های یک واژه

با 

 دستان متوهم خویش

می شکنیم

پیمان زندگیمان را

خود کرده های ناراست را

تقدیر می نامیم و با اراده خویش

می رانیم

شکسته  قایقی را

درمیان امواجی

که هیچ نمی شناسیمشان

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 22:49 |
مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم
+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 22:34 |
امروز آقا صفا یک اس ام اس بهم داده بود که " شرمنده یک زنگ به من بزن موبایلمو نمیدونم کجا گذاشتم ،الان زنگ بزن"منم جریان و گرفتم که سرکاریه و بلافاصله زد به سرم که اینو واسه هاشم خان بفرستم، خلاصه از ما فرستادن و از آقا هاشم هم زنگ زدن حالا بزن کی نزن، از تلفن ثابت گرفته تاموبایل و اس ام اس و ... یک ساعت سر بی دردو به در آوردیم و آقا هاشم نگرفت جریان چیه،مجبور شدم گفتم بابا پیداش کردم بیخیال!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط احمد در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 19:36 |

پنجشنبه شب بیست وشش شهریورماه 40 دقیقه بامداد

هاشم:الو سلام کدوم گوری هستی

احمد:من خونه ی کلان هستم

هاشم:رفتی خونه خبرم کن کارت دارم

احمد:چه کار داری؟ هاشم خان شما فرمون بده

هاشم میگم فردا تعطیلیه امشب تنهام آدرس چت روم خوب یا آی دی باحالی بده از تنهایی دربیام.

احمد:والله آی دی که باید با صفا هماهنگ کنی که اونم دوهفته است نامزد کرده وبه قول خودش دست از چت منفی برداشته .

هاشم:من نمیدونم یه چیزی هم بهت بگم مثه اون دفعه نباشه که  شماره چت روم شیرلز ازت خواستم سه تا شماره دادی  هرکدوم باز کردم فقط خودم بودم ویاهو مسنجر آ دی  بده که د  با کلاس باشن.

احمد:به نظر من برو توکلوپ دات کام هرشهری دوست داشتی انتخاب کن .

هاشم:یعنی برای امشب ردیفه

احمد:آره برو حالشو ببر

عصر روز جمعه

هاشم :الو معلومه کجایی؟

احمد:خونه

هاشم:میام دنبالت بریم بیرون که حالم بد جور گرفته

احمد:چه خبر ؟دیشب موفق شدی   ؟

هاشم:به نظر خودم من خیلی احمق وکودن هستم که راز دلم وهرچه میخوام به تو میگم

احمد:اینکه حق باخودته

هاشم:خداییش دیشب تا صبح نخوابیدم

احمد:پس دیشب حسابی کارو کاسبی به راه بوده.رومخ چند نفر کار کردی نامرد؟

هاشم:نه بابا اعصابم خراب شد هر شهری که انتخاب کردم همه اش می نوشت عکس های تصادفی .از شانس بد من روم هر شهری باز کردم می نوشت عکس های تصادفی .شاید باور نکنی همه جوون بودن این بود که اعصابم بهم ریخت..آخه این همه تصادف اونم جوون شانس ما رو ببین

احمد:حالا تواز کجا فهمیدی تصادف کردن؟

هاشم :گفتم که روم هر شهری باز میکردم کنارش نوشته بود عکسهای تصادفی

احمد:عجب! جدی؟خب تو براشون پیام میذاشتی

هاشم:تو انگار حالت خوب نیست .مغزت از کار افتاده کسی که تصادف کنه حداقل پا یا دستش شکسته دیگه میات چت کنه؟حداقل هر شکستگی ۳ماه باید خونه تو گچ باشه.تو که خودت واردی رشتت تجربی بوده

احمد:به نظر من تو پیام میدادی شاید از بیمارستان ترخیص شدن  جوابت بدن.

هاشم:ازبس عکس های تصادفی اونم عکسهای دختر پسر جوون دیدم مغزم از کار افتاد.

خواننده ی محترم شاید برای شما که برای اولین بار این مطلب رو میخونی کمی خنده دار باشه  ولی برای من تمام این کارا وسوتی های هاشم جون عادی شده.اگه اصرار دوستان نبود من اینارو نمی نوشتم ولی خداییش مجبور شدم به خاطر گل روی دوستانم بنویسم واینم بگم که من فقط بعضی از کارهای هاشم جون رو مینویسم به خدا قسم اگه بخوام به طور کامل بنویسم از افسانه ی جومونگ هم طو لا نی تر خواهد شد.

:

+ نوشته شده توسط احمد در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 13:24 |
دوستان عزیز این مطلب رو من یکی دوروز آینده خواهم نوشت وقول میدم از خوندنش لذت ببرین.فعلا یه مشکل کوچکی با آقا هاشم برای نوشتن این مطلب دارم یعنی ازم خواسته چیری ننویسم ولی از طرفی با اصرار دوستان گلم مثه کلان وصفا یه جورایی بین دوراهی قرار گرفتم ولی به احتمال فراوان خواهم نوشت ویه جورایی هاشم جون هم راضیش میکنم البته به این شرط که دیگه از این سوتی ها نده که به نظر من از محالات ممکنه... 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 0:37 |
-->

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

جستجوي كتاب

كتاب مورد نظر خود را جستجو كرده و آن را بخوانيد